خانه خانه ی توست

يا حی 

 

يك نفر ديشب مرد

وهنوز نان گندم خوب است

وهنوز آب ميريزد پايين اسبها مينوشند.

 

                                  

 

يه شب كه مثل تمام شبهاي دنيا اسمون پرچين سياهش را روي نيم تنه زمين كشيده بود يك عده مردم فارغ از تموم غصه هايي كه در روز باهاش دست وپنجه نرم كرده بودند به خواب عميقي فرو رفتند .يه خواب لطيف زير سقف اسمون كوير .اونا نميدونستند كه فردا.............................

  نزديك سپيده دم يه صدايي بلند شد يه نعره نهيب

 انگار شعله هاي اتيش پوسته تنگ زمين را طاقت نداشت

زمين غريد ولرزه به اندامش افتاد و..........................

 هيچ كس نميتونست حجم حادثه را درك كنه فقط بغض فرو خورده بچه ها مي تونست به ادم بقبولونه كه هزاران قلبي كه تا چند ساعت پيش مي تپيد زير اوار مصيبت از نفس افتادند "  رخنه اي نيست در اين تاريكي  در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است زبندي رسته "

چه كسي مي تونست تصور كنه كه خواب اون شب براي خيلي ها بيداري نداشت

الان روزها وشبها از اون حادثه تلخ مي گذره واونم مثل خيلي از رخدادها فقط تو كتاب تاريخ واسه خودش يه جاي كوچيك باز كرد .

هم اينا را گفتم كه بگم هيچ كدوم از اونايي اون شب خوابيدند حتي تصور نميكردند كه فردا ديگه نخلستاناي بم را نمي بينند .

چه كسي مي تونه ادعا كنه كه فردا را ميبينه...................................

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/۳ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط az نظرات () |


Design By : Night Skin